دستاوردهای میدانی؛ پنجره دیپلماتیک ایران/ برزخ «نه جنگ نه صلح پایدار» مانع پیشرفت کشور است

حقوقدان و تحلیلگر مسائل بین‌الملل با اشاره به اینکه ایران امروز از موقعیت مهمی برخوردار است و می‌تواند دستاوردهای میدانی خود را به سرمایه دیپلماتیک تبدیل کند، گفت: «این نیازمند مدیریت دقیق روان جمعی داخلی و درک عمیق از حساسیت‌های طرف مقابل است.»

به گزارش پایگاه خبری و اطلاع رسانی گیل آگاه،

آغاز درگیری نظامی ایران و آمریکا در فاصله کمتر از ۱۰ روز به پایان آتش‌بس، با توجه به تلاش‌های گسترده صورت گرفته از سوی میانجیگران و واقعیت‌های تحمیل شده بر کاخ سفید، با احتمال کمتری امکان وقوع دارد و حتی سخن از برگزاری دور جدیدی از مذاکرات در محافل سیاسی مطرح می‌شود. این در حالی است که «دونالد ترامپ» رئیس‌جمهور آمریکا، محاصره دریایی ایران را به عنوان تازه‌ترین اهرم قدرت‌نمایی خود و فشار بر ایران به جهان معرفی کرده است. اهرمی که حداقل در کوتاه‌مدت نمی‌تواند کارایی موردنظر رئیس‌جمهور آمریکا را داشته و ایران را تضعیف کند.

با این حال ۴ روز پس از ماراتن مذاکراتی در اسلام‌آباد، بسیاری از ناظران بر این باورند که تیم ترامپ از «جی‌دی‌ونس» معاون وی تا «استیو ویتکاف» مشاور او، برای رهایی واشنگتن از این باتلاق جنگ انتخابی، گزینه‌های چندانی در اختیار ندارند. از دیگر سو شواهد حکایت از آن دارد که تهران هم برای نقدسازی موفقیت‌های به دست‌ آمده در میدان، به دنبال فرصت دادن به دیپلماسی برآمده است. اینکه اما برآیند واقعیات موجود تا چه حد می‌تواند سدی در برابر جنگ تعریف شده و مسیر حراست از منافع ملی را روشن سازد، موضوعی است که در قالب پرسش‌هایی از «علی نصری» حقوقدان و تحلیلگر مسائل بین‌الملل مورد بررسی قرار گرفت.

واگذاری کنترل کامل تنگه هرمز به ایران، برای واشنگتن نماد شکست و افول تاریخی است

گفت‌وگوهای طولانی و سطح بالای میان ایران و آمریکا در اسلام‌آباد نتوانست به تفاهم‌نامه‌ای منجر شود و به رغم فضای قابل قبولی که گزارش می‌شد؛ این تفاهم شکل نگرفت، در بررسی چرایی این موضوع، آیا انتظارات از یک دور گفت‌وگو بالا بود یا چالش‌های رسیدن به تفاهم زیاد و غیرقابل حل؟

این واقعیت را باید در نظر داشت که این دفعه اولی است که ایران و آمریکا به طور مستقیم وارد جنگی گسترده و سرنوشت‌ساز شدند و در یک فرصت کوتاه آتش‌بس پای میز مذاکره نشستند. مذاکراتی که قرار است سرنوشت روابط این دو کشور، آرایش جدید منطقه و تا حدودی صحنه بین‌المللی را به طور جدی تحت تاثیر قرار بدهد. پس طبیعی است که این موضوعات بنیادین در یک نشست، هر چند طولانی، حل و فصل نشوند. البته به نظرم در این نشست خاص جنبه‌های نمادین و روان‌شناختی جمعی و نگاه تاریخی هر دو طرف به مسائل، فراتر از مذاکرات مشابه در صحنه بین‌المللی امروز است، و همین نگاه پیچیده به مسائل و کوله‌بار سنگین احساسی همراه آن، چنین بن‌بستی را در دو طرف خلق کرده است.

نمونه مشخص این بن‌بست مسئله «تنگه هرمز» به عنوان اصلی‌ترین محور مذاکرات است، هر چند ترامپ در ظاهر ادعا می‌کند که برنامه هسته‌ای ایران دغدغه اصلی اوست. امروز تنگه هرمز چه برای دولت آمریکا و چه برای بخش قابل توجهی از جامعه و مسئولین ایران، جدا از اهمیت استراتژیک، به یک «نماد» پیروزی یا شکست تبدیل شده‌ است. در درون جامعه ایرانی و در داخل محافل مذاکره‌کننده، دو دیدگاه متمایز و گاهی متعارض نسبت به این تنگه که حالا به یک دستاورد استراتژیک تبدیل شده، وجود دارد.

نگاه اول، نگاهی نمادین و به اصطلاح «سریع‌الوصول» است که حفظ کنترل بر تنگه هرمز را به نوعی فتح «خرمشهر دوم» می‌بیند. یعنی یک پیروزی تاریخی که در عین حال منبعی برای درآمد فوری، جبران بخشی از خسارت‌های جنگ و نمادی از بازسازی عزت ملی و اقتدار منطقه‌ای به شمار می‌رود. اقتداری که در سال‌های تحمیل سیاست‌های «فشار حداکثری» و تحریم‌های به تعبیر خود آمریکایی‌ها «خردکننده»، «فلج‌کننده» و «وحشیانه» آسیب دیده بود. این دیدگاه هدف اصلی‌اش بازسازی شکوه و غرور ملی از دستاوردهای میدانی است و بر بهره‌برداری فوری از ابعاد نمادین، اقتصادی و پرستیژی آن تأکید می‌کند.

نگاه دوم، راهبردی‌تر و بلندمدت است. این نگاه، تنگه را به‌عنوان اهرم مذاکراتی در کوتاه‌مدت در نظر می‌گیرد که می‌تواند به کسب منافع ملموسی مانند آتش‌بس پایدار، رفع تحریم‌ها و تضمین‌های امنیتی منجر شود. در افق بلندمدت نیز، با فروکش کردن فضای تهدید و احتمالاً پایان ریاست‌جمهوری ترامپ، می‌توان از طریق طراحی یک نظام حقوقی دقیق، زمینه را برای اعمال اقتدار بیشتر ایران بر این گذرگاه و تقویت موقعیت منطقه‌ای و جهانی آن فراهم کرد.

در طرف مقابل، برای آمریکا این مسئله هم بار نمادین سنگینی دارد و هم هزینه‌ای استراتژیک بسیار بالا. واگذاری کنترل کامل تنگه هرمز به ایران، برای واشنگتن نماد شکست و افول تاریخی است، نه فقط برای آمریکا، بلکه برای کل غرب، و مسئولیت چنین شکستی با دولت کنونی آمریکاست. یعنی ایرانی که یک زمان در کنفرانس تهران که در آن تصمیمات سرنوشت‌ساز خاورمیانه بدون حضور شاه این کشور گرفته می‌شد، در خاورمیانه‌ای که زمانی سایکس انگلیسی و پیکوی فرانسوی، سرزمین‌های آن را با خط‌کش بین خودشان تقسیم می‌کردند، همان ایرانی که تا قبل از جنگ‌ تحت تحریم‌های «فلج‌کننده» قرار داشت، امروز خود گلوگاه انرژی جهان را گرفته و اقتصاد قدرت‌های بزرگ را فلج می‌کند. طبیعتاً ترامپ و ونس، که تمام سرمایه سیاسی‌شان، به‌ ویژه با توجه به انتخابات میان‌دوره‌ای کنگره و ریاست‌جمهوری سال آینده، به نتیجه این جنگ گره خورده، حاضرند هر اقدامی برای جلوگیری از این شکست نمادین و پرهزینه انجام دهند.

آنها با تکیه به همین نگاه نمادین و تاریخی، از ایران توقع دارند که یک «پیروزی نمادین» به آنها هدیه بدهد و در غیر این صورت تهدید می‌کنند که آن را به زور خواهند گرفت. ایران نیز با همین نگاه نمادین و تاریخی، در مقابل این قشرها مقاومت می‌کند و بن‌ست کنونی از برآیند این دو نیرو در مقابل یکدیگر است. به نظرم، این بن‌بست ادامه خواهد داشت تا زمانی که یک طرف با هر دو طرف، این نگاه نمادین را با نگاهی عملگرایانه جایگزین کنند.

تکرار تجربه ونزوئلا در خلیج فارس امکانپذیر نیست

در حال حاضر گام بعدی آمریکا، محاصره دریایی ایران اعلام شده است، آیا این تاکتیکی کوتاه مدت و برای افزایش فشار قابل ارزیابی است یا آمریکا چیزی مانند ونزوئلا را در خلیج‌فارس عملی می‌بینید؟ و اینکه آیا می‌توان این محاصره را به معنای عبور ترامپ از گزینه جنگ و ورود به فاز افزایش شدید فشارهای اقتصادی تعبیر کرد؟

به نظرم محاصره دریایی از سوی آمریکا عمدتاً یک تاکتیک کوتاه‌مدت و چه بسا حساب نشده برای افزایش فشار است. ترامپ در این روزها به وضوح از نظر روانی دچار استیصال شده و به هر دری می‌زند تا مسئله ایران را به یک نتیجه‌ای برساند. تکرار تجربه ونزوئلا در خلیج فارس امکانپذیر نیست. ونزوئلا کشوری ضعیف و منزوی در حیاط خلوت آمریکاست. در داخل هم از این انسجام و عزم ملی که در ایران مشاهده می‌کنیم، برخوردار نیست؛ مردمی که ۴۰-۵۰ روز تا نیمه‌های شب در خیابان‌ها حضور دارند تا از وطن و استقلال خود در مقابل متجاوزان دفاع کنند.

استراتژیست‌های آمریکایی هم قطعا امروز پیش از گذشته به این امر واقف شده‌اند، به ویژه پس از اینکه یک بار با طناب پوسیده اسرائیل وارد این جنگ شدند و امروز به اشتباه محاسباتی خود پی بردند. ترامپ، که شخصیت سیاسی‌ خودش را بر پایه تصویر «رهبر قوی» و روایت «آمریکای اول» بنا کرده، این محاصره را فرصتی برای نمایش اقتدار بدون ورود به هزینه‌های مستقیم و گسترده نظامی می‌بیند. به نظرم او سنگی در تاریکی انداخته تا ایران را در شرایط ضعیف‌تری به میز مذاکره بازگرداند.

با این حال، این اقدام یک تیغ دولبه است؛ اگر طولانی شود، از طریق شوک قیمت انرژی و فشار افکار عمومی داخلی و جهانی، هزینه‌های سنگینی بر آمریکا و متحدانش تحمیل می‌کند و در عین حال این خطر را به همراه دارد که با افزایش تنش‌های نظامی، جرقه جنگ دوباره زده شود.

محاصره دریایی می‌تواند نشانه‌ای از عبور ترامپ از گزینه جنگ تمام‌عیار و ورود به فاز افزایش شدید فشارهای اقتصادی و غیرنظامی باشد. با این حال، نباید فراموش کنیم که آتش‌بس دو هفته‌ای در چه مرحله‌ای از جنگ آغاز شد؛ مرحله‌ای که عملاً وارد فاز جنگ زیرساخت‌ها شده بودیم و ترامپ صراحتاً از نابودی تمدن ایران و بازگرداندن کشور به «عصر حجر» سخن می‌گفت و بمباران زیرساخت‌های نفتی، نیروگاه‌های برق و پل‌ها عملاً آغاز شده بود. وقتی یک درگیری نظامی یک‌ بار چنین اوجی را تجربه کرده، نمی‌توان به‌ سادگی فرض کرد که ازسرگیری حملات هوایی، ترور شخصیت‌های سیاسی و بازگشت به جنگ تمام‌عیار دیگر منتفی شده و مسیر تحولات صرفاً به فشارهای اقتصادی محدود خواهد ماند.

ایران می‌تواند دستاوردهای میدانی خود را به سرمایه دیپلماتیک تبدیل کند

واکنش یا گام بعدی تهران در قبال عدم تفاهم در مذاکرات و محاصره دریایی چه خواهد بود؟

به نظرم در چنین شرایط پیچیده‌ای، گام بعدی تهران باید انعطاف استراتژیک و هوشمندانه باشد. رویکردی آرام، حساب‌شده و دوراندیش که از واکنش‌های احساسی یا حداکثری پرهیز کند. ایران امروز از موقعیت مهمی برخوردار است و می‌تواند دستاوردهای میدانی خود را به سرمایه دیپلماتیک تبدیل کند، اما این نیازمند مدیریت دقیق روان جمعی داخلی و درک عمیق از حساسیت‌های طرف مقابل است.

همانطور که قبلاً اشاره شد درون جامعه و محافل مذاکره‌کننده ایرانی، دو دیدگاه همچنان موجود است؛ یکی نمادین و سریع‌الوصول که بر حفظ فوری کنترل تنگه هرمز برای بهره‌برداری از جنبه‌های پیروزی تاریخی، درآمدزایی و تقویت غرور ملی تأکید دارد، و دیگری راهبردی و بلندمدت که تنگه را به عنوان اهرم مذاکراتی هوشمند برای کسب منافع کوتاه‌مدت (آتش‌بس پایدار، رفع تحریم‌ها و تضمین‌های امنیتی) و بازگشت قوی‌تر در چارچوب حقوقی محکم‌تر می‌بیند. معتقدم که گزینه دوم عقلانی‌تر و به منافع ملی نزیک‌تر است.

یاد یک آزمایش مشهور روانشناسی در دانشگاه استنفورد در دهه ۱۹۶۰ افتادم که به تست «مارشملو» (marshmallow) معروف است. در این آزمایش، کودکان را در موقعیتی قرار دادند که می‌توانستند یک مارشملو را بلافاصله بخورند یا با صبر کردن برای چند دقیقه، دو مارشملو دریافت کنند. کودکانی که توانستند رضایت لحظه‌ای (instant gratification) خود را کنترل کنند و صبر کنند و به جای یک مارشملو فوری، کمی دیرتر دو مارشملو دریافت کنند، سال‌های بعد نیز در پیشرفت زندگی و تحصیلات و جایگاه اجتماعی و حرفه‌ای موفق‌تر بودند. معتقدم وضعیت امروز ما در این مذاکرات نیز به آزمایش مارشملو شباهت دارد. یعنی موفقیت و پیشرفت کشور در آینده، به توانایی ما در مدیریت وسوسه رضایت آنی و انتخاب مسیر تدریجی، حساب‌شده و بلندمدت وابسته است.

نشانه‌هایی از استیصال و آشفتگی ذهنی در ترامپ به‌وضوح قابل مشاهده است

می‌دانیم که بازارها برای ریزش منتظر آغاز دوباره جنگ و نفت هم برای صعود منتظر این اتفاق است، از سوی دیگر در داخل آمریکا هم فشارها به ترامپ افزایش و حمایت‌ها از او کاهش یافته است. آیا می‌توان این عوامل را به عنوان اهرم‌هایی برای کنترل رئیس‌جمهور آمریکا و پیشگیری از جنگ دانست؟

از نظر منطقی، بله؛ عوامل اقتصادی و سیاسی بین‌المللی و همچنین فشارهای داخلی می‌توانند به اهرم‌های واقعی و مؤثر در دست ما برای تأثیرگذاری بر تصمیم‌گیری رئیس‌جمهور آمریکا و پیشگیری از جنگ تبدیل شوند. با این حال، عوامل روان‌شناختی شخص ترامپ، رفتار غیرقابل‌پیش‌بینی برخی دولتمردان آمریکایی، و حتی رفتارهای بعضاً غیرعقلانی و هیجانی برخی چهره‌ها مانند هگست در دولت کنونی آمریکا نیز نباید نادیده گرفته شود.

اگر صرفاً منطق عقلانی حاکم بود، اساساً نباید چنین جنگی آغاز می‌شد. پیش از جنگ نیز بسیاری از تحلیلگران معتقد بودند که ورود آمریکا به چنین درگیری‌ای، با توجه به مخالفت افکار عمومی با جنگ، تعارض آن با شعارهای انتخاباتی ترامپ و پیامدهای اقتصادی آن، بسیار بعید است. اما در عمل، این تحلیل‌های مبتنی بر منطق و عقلانیت طرف مقابل، اشتباه از آب درآمد. مضاف بر اینکه امروز نشانه‌هایی از استیصال و درماندگی و آشفتگی ذهنی در شخص ترامپ به‌وضوح قابل مشاهده است.

تنگه هرمز می‌تواند در بلندمدت به سرمایه استراتژیک دائمی برای کشور تبدیل شود

بهترین و مفیدترین تصمیم ایران در قبال اورانیوم ذخیره شده و تنگه هرمز چه باید باشد؟ به دیگر سخن تهران چگونه می‌تواند پیروزی در عرصه میدان را در عرصه دیپلماسی نقد کند؟

به نظرم اورانیم ذخیره شده و تنگه هرمز، ارزش استراتژیک مشابهی ندارند. استخراج اورانیوم ذخیره‌شده با همکاری بین‌المللی، یا رقیق‌سازی آن تا سطح ۲۰٪، و حتی ارسال آن به یک کشور ثالث، می‌تواند به قول مرحوم شهید لاریجانی دقیقاً کارکرد «دادن آب‌نبات چوبی در برابر دُرِ غلتان» را داشته باشد. بر اساس نظر کارشناسان، این حجم از اورانیوم اساساً در صنایع داخلی ایران کاربرد مشخصی ندارد. یعنی ما با واگذاری این کارت در ازای مثلاً لغو کامل تحریم‌ها، آزادسازی دارایی‌ها و تضمین‌های امنیتی، بدون آنکه به قابلیت‌های کشور آسیبی وارد شود، در واقع آب‌نباتی به طرف مقابل می‌دهیم و در مقابل، گشایش‌های عظیمی در اقتصاد کشور ایجاد می‌کنیم.

در مورد تنگه هرمز اما وضعیت متفاوت است. امروز تحلیلگران جهان کنترل عملی ایران بر این گذرگاه را به «گزینه هسته‌ای واقعی» ایران یا «بمب هسته‌ای جدید تهران» تعبیر می‌کنند. برخلاف سلاح اتمی که کارکردی «یک‌بار مصرف» دارد و عمدتاً محدود به بازدارندگی با ریسک بالای نابودی متقابل است، تنگه هرمز اهرمی است که می‌تواند هم در کوتاه‌مدت در پشت میز مذاکره به‌عنوان یک ابزار قدرت مورد استفاده قرار گیرد و هم در بلندمدت به یک سرمایه استراتژیک دائمی برای کشور تبدیل شود. با چنین اهرمی، ایران می‌تواند وارد مذاکرات جامع‌تر با هدف ارتقای جایگاه خود در عرصه بین‌المللی شود و عملاً در سطحی هم‌تراز با قدرت‌هایی قرار گیرد که دارای سلاح هسته‌ای هستند.

وضعیت «نه جنگ، نه صلح» به معنای فرسایش تدریجی یک ملت و تمدن است

در نهایت چشم‌انداز ۱۰ روز باقی مانده از این آتش‌بس از دیدگاه حضرتعالی چیست؟ شخصا فکر می‌کنید آغاز نبرد خواهد بود؟ رسیدن به توافق؟ یا شرایط نه جنگ نه صلح؟

چشم‌انداز ده روز باقی‌مانده از این آتش‌بس، تا حدود زیادی به نوع رویکرد ما بستگی دارد. رفتار دشمن خارج از کنترل ما است و انتظار نمی‌رود که دست از دشمنی بردارد. ما سال‌ها با یک جنگ ترکیبی مواجه بوده‌ایم؛ جنگی با ابعاد نظامی، اقتصادی، اجتماعی و روان‌شناختی. اکنون نوبت ماست که با بهره‌گیری از دیپلماسی ترکیبی، که هم‌زمان تمامی ابعاد نظامی، سیاسی، اقتصادی و روان‌شناختی مسئله را در ایران و آمریکا مدنظر قرار می‌دهد، کشور را از این مقطع حساس عبور دهیم.

این لحظه تاریخی ایجاب می‌کند که هم مسئولین و هم ملت، تلاش‌های خود را بر دستیابی به یک وضعیت پایدار معطوف کنند؛ وضعیتی که در آن بتوان از همه ظرفیت‌های داخلی در مسیر پیشرفت، توسعه اقتصادی، جذب سرمایه‌گذاری و عبور از وضعیت «بقا» استفاده کرد.

وضعیت «نه جنگ، نه صلح» دیگر قابل قبول نیست. این وضعیت به معنای فرسایش تدریجی یک ملت و تمدن است. حالتی که در آن جامعه با اضطراب مستمر، انتظار دائمی بحران و عدم قطعیت مواجه است و در چنین شرایطی، حرکت به سمت پیشرفت و یک زندگی پربار بسیار دشوار می‌شود. همه دفاع شکوهمندانه رزمندگان از وطن و همه تلاش‌های بی‌وقفه و ارزشمند دستگاه دیپلماسی کشور باید در نهایت به رفع این وضعیت برزخی و کاهش عدم قطعیت منجر شود. در مقابل، هدف دشمن نیز ایجاد آشوب و بی‌ثباتی و ممانعت از رسیدن یک ملت بزرگ مانند ایران به چنین وضعیت پایداری است. ایجاد شرایط ثبات و آرامش نسبی برای نسل‌های آینده، تا بتوانند آینده خود را به دست خود بسازند، هدف غایی همه این مجاهدت‌ها است.